از دشمنان دوست حذر گر کنی نکوست با دوستان دشمن تو را دوستی نیکوست
از مردمان بر دو گروه ایمنی مباد بر دوستان دشمن و بر دشمنان دوست
اندر حکایت شاهنشاه بهرام گور
گویند که در روزگار شاهنشاهی بهرام گور وی را وزیری بود که شاهنشاه همه امور کشوری را به وی
داده بود و خود از امور کشوری غافل شده بود . وزیر به فرمان شاهنشاه در تمامی امور دخالت می
نمود و نظرات خود را اعمال می کرد .
بهرام گور خود نیز به شکار و تفریح مشغول شده بود و از امور
ایرانشهر غافل گشته بود . روزی به بهرام خبر رسانند که اوضاع ایران زمین بد است و مردمان و رعیتان
ناراضی از کشور .
بهرام اندیشید و ندانست که از مشکل از کجاست ؟ چندین روز در این اندیشه بود که
منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد به همین جهت سر به بیابان گذاشت و مشغول قدم زدن شد . در
راه به خانه دهقانی رسید و دهقان که بهرام را در لباس ساده و عامیانه ندیده بود وی را نشناخت وبا وی
مشغول صحبت شد و سپس او را به منزل خود برد .
بهرام از اوضاع رمه ها و گوسپندانش پرسید که راضی هستی یا خیر ؟
دهقان شروع به سخن گفت و اینچنین اوضاع را بیان نمود : من روزگاری بسیار رمه
داشتم و سگی پاسبان آنان بود . وضع من بسیار خوب بود و رمه ها روزبروز بیشتر و نیک تر می شدند .
ولی پس از مدتی دیدم که رمه های من روزبروز کمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن نیافتم . چندین
بار به کمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می رباید ولی چون در این مکان هیچ اثری از دزد نبود خیالم
آسوده گشت که دزد وجود ندارد .
پس اندیشیدم که چگونه ممکن است گوسپندان کم شود ؟ پس از مدتها تلاش یافتم که
سگ که نگهبان رمه ها است با گرگی ماده آمیزش کرده است و با او دوست شده
است و زمانی که گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسپندان من زده و آنان را
نابود میکند .
پس دلیل بدبدختی خود را یافتم و سگ را بگرفتم و به دار کشیدم تا نقطه ضعف رمه ها
نابود گردد . بهرام با دهقان بدرود گفت و از وی سپاسگذاری کرد و تیر شکار خود را به دهقان داد و
گفت هر زمان که به شهر آمدی به دربار شاهنشاه برو و این تیر را نشان بده .
شاهنشاه بهرام از سخنان دهقان به شگرفی آمد و با خود اندیشید که اگر سگ حکم نگهبان رمه ها را دارد
پس ما و دولت ما نیز حکم پاسبان ضعیفان را دارد و وظیفه نگهبانی از مردم به ماست .
پس مشکل کشور را باید در خود بیابیم . . .
پس به درون مردم رفت و اوضاع آنان را جویا شد و دید که بسیاری از مردم
ناراضی هستند . بهرام فهمید که نبایستی به وزیر خود اینچنین قدرت می داد و کشور را به دست او می
داد . به همین جهت وزیر را فرا خواند و به او گفت از چه روی به کشور ما اضطراب روا داشته ای و
اوضاع ایران را آشفته نمودی ؟
ما به تو گفتیم که خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه خالی است و مردمان ناراضی ؟
تو پنداشته ای که من به تفریح و شکار هستم از وضع کشور ناآگاه هستم ؟
وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان در بند را به پیش خود فرا خواند
و از آنان پرسید که شما به چه دلیل امروز در زندان شاه هستید ؟
یکی پاسخ داد من برادری داشتم که توانگر بود و سرمایه بسیار داشت . وزیر سرمایه او را گرفت و وی را
بکشت . من به ظلم خواهی او برخواستم ولی امروز در زندان هستم .
یکی دیگر گفت من باغی داشتم بزرگ و وسیع . روزی وزیر به باغ آمد و درخواست خرید باغ را داد . من
نفروختم ولی وی به زور باغ را از من بگرفت و هیج پولی به من نداد . سپس مرا به زندان افکند .
دیگری گفت من مردی بازرگانم و حرفه ام این است که از این شهر جنسی را خریداری میکنم و در شهر
دیگر آن را به قیمت بالاتر می فروشم و درآمد اندکی از این راه به دستم می آید .
روزی من مرواریدی خریدم و خواستم آن را در شهر دیگر بفروشم
وزیر شما به نزد من آمد و مروارید را از من گرفت و گفت برای دریافت پولش به دربار بیا .
من چند بار به بارگاه آمدم ولی او پاسخی به من نداد و در نهایت
در آخرین بار مرا زندانی کرد .
دیگری گفت من پسر فلان رعیت هستم . وزیر ملک پدرم را گرفت و مصادره کرد و او را در زیر تازیانه
بکشت و مرا از ترسش به زندان افکند .
بهرام چون این سخنان را شنید ستم وزیر بر او آشکار شد و روانه خانه وزیر شد . وزیر را فرا خواند و او
را به دست نگهبانان اسیر کرد . وارد خانه وی شدند و آنجا را جستجو کردند .
در خانه او نامه ای دیدند که وی به دوستان خود نوشته بود و از آنان خواسته بود
به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج است و هر مقدار که پول بخواهند میتوانند دریافت کنند .
بهرام با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا گرفت و وزیر را با هفده نفر از یارانش در میدان شهر گرد آورد .
سپس فرمان داد هجده چوبه دار در میدان برپا کنند . بهرام هر هفده نفر را با وزیر با دار کشید تا درس
عبرتی برای دیگر وزیران گردد تا مبادا دیگران چنین خطایی را تکرار کنند .
پس از مدتها زن دهقان به وی گفت که به شهر برو و این تیر را نشان بده تا شاید درخواست ما را اجابت
کنند . دهقان چنین کرد و به دربار شاهنشاه رفت و تیر را نشان داد .
ماموران تا تیر شاهنشاه بهرام را دیدن وی را به بارگاه او بردند .
دهقان با دیدن بهرام یکه خورد و به زمین افتاد و پوزش خواست که من
تو را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی سخن گفتم .
بهرام وی را بلند نمود و از او سپاسگذاری کرد و عبرت گرفتن از داستان سگ رمه او را برایش گفت .
سپس شاهنشاه بهرام برای دهقان خلعت هایی گران بها آورد و به او پوشاند و هفتصد گوسپند با میش و سگان نگهبان به وی بخشید . پس از این کار بهرام – فساد و ظلم تا سالهای بسیار از ملک ایرانشهر رخت بر بست و اثری از نارضایتی و شکایت دیده نشد .
سیر الملوک – خواجه نظام الملک – برگ ۳۳
بر گرفته از تارنمای تاریخ ایران و فرهنگ پارسیان
عمو فری






